WhatsApp Chat with Messenger

سال‌ها قبل به همراه خانواده‌ام در شهرستان رودهن زندگی می‌کردم و پدرم در یک مغازه خشکشویی کار می‌کرد. درآمد چندانی نداشت. اما زندگیمان هر چند سخت می‌گذشت. من و برادرم در همان سنین کودکی که به بازی فکر می‌کردیم پاییز زندگیمان سر رسید و پدرم بر اثر سکته مغزی از دنیا رفت. شاید در آن زمان درک چندانی از نبود پدر و باری که می‌بایست مادرم تنها به دوش بکشد نداشتم. اما کم‌کم با گذشت زمان گاهی که اشک‌های شبانه مادرم را می‌دیدم جای خالی پدر را فهمیدم. مادرم در آن روزها خودش آستین همت را بالا زد و با درآمد فروش لباس که بیشتر آن را صرف هزینه‌های تحصیلی و اجاره بهای خانه‌مان می‌کرد. در همان دوران بود که به خودم قول دادم هر طور که هست باید در درسم موفق شوم و آینده‌ای روشن برای خود بسازم. علیرغم عطش شدیدم به تحصیل و موفقیت رفته‌رفته مشکلات زندگی‌مان و  هزینه‌ها سر به فلک کشید و رسیدن به هدفم برایم ناممکن. در همین دروان نا امیدی با کمک یکی از آشنایان با بنیادکودک آشنا شدم و این آشنایی نقطه عطفی در زندگیم شد. راستش الان که در سال آخر پزشکی تحصیل می‌کنم به این یقین رسیده‌ام که نه تنها حمایت مالی مهربانان این سازمان پشتوانه‌ام بوده بلکه وجود عزیزانی که تو برایشان مهم هستی و مهرشان بدرقه کننده راهتان است، بسیار انرژی‌بخش است. در حال حاضر هم می‌کوشم تا در آینده‌ای نه چندان دور خودم هم از چند دانش‌آموز دیگر حمایت کنم و این یعنی زنجیره محبت…