WhatsApp Chat with Messenger

تصور خيلي‌ها از كودكي شادي و نشاط است و از آن به عنوان بهترين لحظات زندگي شان ياد مي‌كنند. اما اينها براي من خيالي دست نيافتني بود. چرا كه به دلیل بيماري هموفيلي‌ام مي‌بايست دائم تحت درمان باشم و از خودم مراقبت كنم. شايد به خاطر مشكلات پيش رويم بود كه از همان زمان چشمانم هم تمايل چنداني به ديدن نداشت و درگير كم بينايي شديد شدم. پدرم هم كه در آن زمان كارگري ساده بود و مجبور بود هزينه‌هاي درمان و معيشت زندگي‌مان را تأمين كند، به دليل نبود بازار كار مناسب در بجنورد، تصمیم به مهاجرت به گرگان گرفت  و در منزلي  سرايداري ساكن شديم.پدرم آنجا اندك درآمدي داشت. اوايل همه چيز خوب بود و من هم به شرايطم عادت كرده بودم تا اينكه پدرم با پيشرفت بيماري سرطان از كار افتاده شد و ديگر نتوانست همچون گذشته كار كند. صاحب‌خانه كه در بطن زندگي ما بود چند سالي با اين شرايط ما را تحمل كرد كه با سخت شدن اوضاع اقتصادي او هم عذر ما را خواست. در آن روزها حس كسي را داشتم كه ريختن آوار بر سرش در زلزله را تجربه مي‌كند.

ما بي هيچ پشتوانه، سرپناهي و حتي اميدي با چند خشت بلوك، زميني كه قبلا پدرم آن را خريده بود را با سيمان سر هم بندي كرديم و در آن ساكن شديم. من كه سختي‌هاي زيادي را از كودكي گذرانده بودم تاب ديدن چكيدن  بارش‌هاي باران را درون خانه مان نداشتم. در بيابان آدم قدر جرعه‌اي آب را مي‌داند. در چنين شرايطي بود كه مهر مهربانان بنيادكودك چتر بالاي سرم شد و  كورسوي اميدي به سوي آينده پيدا كردم و اين اميد قوه محركه‌اي شد تا من بتوانم مقطع كارشناسي را با معدل درجه  Aپشت سر بگذارم و اكنون براي ارشد آماده شوم. شايد اين موفقيت يا سقف آرزوهاي من، حداقل خواسته‌هاي ديگران باشد. اما فقط من هستم كه مي‌دانم چه مسيري را  با چه شرایطی  طي كرده‌ام  و تمامی اينها را مديون مهر انسان‌هايي مي‌دانم كه كمكشان تأثير بسزايي در زندگيم داشته  است.